شب بخیر هایِ من ایهام دارد !
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
شب بخیر هایِ من ایهام دارد ! کنایه است ... استعاره است ... اصلا تمامِ آرایه های ادبیِ دنیاست ... من می نویسم ؛ شب بخیر ! تو بفهم کم آورده ام ، دلم برایت تنگ شده ، غرور دارم !!! من می نویسم ؛
قصه ی اشکهایم برای تو....
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
دلم عشق مى خواهد... از اون عشق هاى اساطيرى!... از اونهايى كه صبح رو عاشقانه با يار شروع كنى... چشم باز كنى و لبخند يار رو ببينى... خودت رو لوس كنى و مثل گربه در آغوشش غلت بخورى و او هم با چشمهاى
برداشت آزاد .....................
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
وقتی می نوشتم دلم آروم میشدارامشی درونی ذهنم به دنیایی سفر می کرد که همه امال و آرزوهام بوداز یه جایی به بعد ...قلمم دیگه ننوشت، نه این که نخوادنتونست تاب بیارهنتونست درک کنه که اونم دنبال مخاطب خاص م
بازیچه ی کوچه های بارانی ....
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
سرشو بلند كرد و تو چشمهام خيره شد يهو ازم پرسيد:هنوزم چاييتو با دو تا قند ميخوري؟هنوزم قهوه دوست نداري؟با پرسيدن اين سوال چشم هاش برق زد،يه نگاهي به بيرون و رفت و امد ماشين ها انداختو دوباره پرسيد:هنو
برداشت آزاد....
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
داشتم حرف می زدم که خوابش بردصبح فرداش مدام عذرخواهی وای نفهمیدم اصلا کی خوابم بردوای ببخشید خسته بودم چشم هایم رفت ادامه می دادو نمی دانستبرای یک مرد عاشقانه ترین کاری که یک زن می تواند انجام دهد همی
آدم ها فقط از دور نزدیکن!!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
می ترسم سالها بعد منتظر مردی باشم،که از روی عادت برایش می سوزم ومی سازم!اما صدای زنگ در که می آید دلم نمی لرزدبخندم اما دلم یخ زده باشد...و کنار تو زنی باشد که با عشق برایت شال می بافد،و چای قند پهلو
و ننگ عشق که مهریست خورده بر نامم...
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
عشق دوست داشتنی ام!این زمستان، این سوزِ دلچسب و این هوای نوبرانه تنها کنار تو با یک فنجان چای گرم میچسبد!که بنشینیم کنار شومینه...و از پشت پنجره هوای زمستان را تماشا کنیم...تو برایم مولانا بخوانی"ای ک
حرف ها پر از دردند...........
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
امشب دلم با نبودت کنار نیامدبهانه ی تو را داردخودت که نمیخوانی و قصد آمدنی هم که نداریلااقل بگذار من بیایم به خواب راحت و آرامی که بعد از رفتنت داری...بیایم که فقط تو را ببینم تا این دل کمی آرام بگیرد
.........................
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
برو ای دختر پالان محبت بر دوش !دیده بر دیده ی من ، مفکن و نازم مفروش ..من دگر سیرم ... سیر .. !بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست !تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست !کم بگو ، جاه تو کو ؟ ! مال تو کو
بذار بگذره ..............
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 0:22
گاه می توان برای عزیزی چند سطر سکوت به یادگار گذاشت..تا او در خلوت خود هرطور که خواست آن را معنا کند... .
خودم جان !!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
خودم, جان .... مدت هاست نخندیده ای.... شعر نخوانده ای .... موسیقی گوش نداده ای .... دلتنگی !!! شب ها گریه می کنی .... دل نازکت شکسته .... مدت هاست جلوی آینه نرقصیدی .... توی کافه منتظر یک جانان عاشق ن
مرگ بر من که میروم از یاد !!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
دلواپسم که می شوی؛ تمام غصه هایم را فراموش می کنم .... نگران هیچ چیز نیستم؛ وقتی تو مراقب دنیای منی، تویی که قوی ترینی، تویی که منحصر به فردترین آدم روی این زمینی .... نگاه دنیا را می خواهم چه کار؟!
اعتماد!!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد، محو طبیعت می شود،کمتر سخت می گیردمی بخشدمی خنددمی خنداند ... و با خودش در یک صلح درونی است او نه بی مشکل است نه دیوانه !او طوفان های هولناکی را در
ناآرامی های دلم ..............
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
"بزرگترین" اندوه در چشمان کسی است که ؛ با صدای بلند میخندد! همان که بالشتشنیمه شب پنهانی خیسِ دلتنگی است بدون آنکهخودش هم بشنود طنینِ آرام آن همه ناآرامی, را"سخت ترین" شنیدهها بر لبان کسی بسته میم
جان دلم ....
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
جان دلم ..........کمی هم تو مرا درک کن باور کن قبول بعضی چیزا به این آسانی که تو فکر میکنی نیست که نیستباشد قبول این وابستگی من به تو تقصیر خودم بودباشد قبول که من باید کوله بارم را جمع کنم تااثری در
به من حق بده !!!!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
خدایاچشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای ناامیدی ...در خود می پیچم و بغض می کنم.چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...خدایادر این دیوار پی روزنم که خو
قرار ما این نبود !!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
آخرین قافیه ی مرگ مرا نجوا کن!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
................... زندگی یک چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم علیرضا آذر .................
زن باش ولی محکم باش!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 6:17
زن باش...اما محکم,...پروانگی ات را بگذار توی چمدان و درپستوی تنهایی ات پنهانش کن..تظاهر کن به هیچ کس نیازی نداری...روی پاهای مقدس خودت بایست تظاهر کن دیگر مرد شده ای...اصلا هرموجوددیگری به نظر بیا جز
نگاه من !!!!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:40
و تو هر طرف كه باشى؛ وبلاگ نگاه کلمه من؛فكر منو مسير من همانجاست ...تو بگو قله ى قاف؛تو بگو قطبِ جنوب؛من و عشق و جانم باهم مى آييم سمتِ تو؛اصلاً بگو خودِ دركِ جهنم!مى آييم ...براى تو ؛عطرت؛لبخندت؛براى چرخ زدن در