
با نگاهی که خالی ازعشق است، از نجابت فرار می کردیبا همان موی لخت خرمایی کافه را بی قرار می کردیلحظه از انتظار سر می رفت، صندلی ها مچاله می ماندندطعنه هایت عمیق تر می شد، قهوه را زهر مار می کردیطاق ک...
ادامه مطلب
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.روزی که کمترین سرودبوسه استو هر انسان...
ادامه مطلب
گدای عشقم و سلطان حسن شاه من استبه حسن نیت عشقم خدا گواه من استخیال روی تو در هر کجا که خیمه زندز بیقراریم انجا قرارگاه من استبه محفلی که تو یی صد هزار تیره نگاهروانه گشته ولی کارگر نگاه من استز راه کج چو به منزل نمیرسی بر گردبه راه راست که این راه شاهراه من است...
ادامه مطلب