دلواپسم که می شوی؛
تمام غصه هایم را فراموش می کنم ....
نگران هیچ چیز نیستم؛
وقتی تو مراقب دنیای منی،
تویی که قوی ترینی،
تویی که منحصر به فردترین آدم روی این زمینی ....
نگاه دنیا را می خواهم چه کار؟!
وقتی حمایت و توجه تو را دارم؟!!
محبوب تو بودن چه لذتی دارد!
چیزی شبیه پرواز تا بی نهایت بودن!
من چه خوشبختم این روزها،
این روزها که آغوش تو؛
سهم انحصاری شیطنت های من شده ....
و من میان بازوان .............. تو ؛
جان می گیرم ....
تو نمی دانی،
تو نمی فهمی،
که چه اندازه شیرین است عروس قصه بودن،
وقتی قرار است شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدش؛
تو باشی!!!
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی