
تقصیر ما نبود
عشق بی مقدمه پا در کفشان کرد
بی آنکه بپرسد دنیایمان، حرفهایمان
باورمان یکیست یا نه؟
که بپرسد این من و تو
ما می شود یا نه ؟
چه بی فکر است این عشق
که نمی سنجد و بی مقدمه می آید
و جا خوش می کند
و می ماند
چه دیوانه ایم من که پای این بی فکری می ایستم
عاشقت می مانم
و مسافری می شوم که در ایستگاه می ایستد
و چشمانش به درب ورودی خشک می شود
تا بیاید؛ دستش را بگیرد
و بی هیچ حرفی از هر چه رفتن است
دورش کند
مقصر تو بودی
که در تمام خواب و بیداری و رویای من
از همان وقت که عشق را فهمیدم
که عشق را خواستم، پیدا بود
همان رویای منی
من؛ تمام تقدیرم این است که
همه ی زندگی را خلاصه کنم در تو
در خیال تو
و تنها...
می خندم برای تو
می بوسم برای تو
و آغوش تنها آغوش ...
و این، دنیا بگذار بیاید، بماند و نرود!!!!!
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی