خرید بک لینک

یک روز مثل پرنده ای طوفان زده آشیان گم کرده از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی آوردم...

سرزمینی که فکر می کردم نور خورشید و بهار جاوران دارد، بوی عطرگل و باران دارد...

و یک روز مانند پرنده ای غریب از سرزمین تو برای همیشه خواهم رفت...

و برایت مسافری خواهم شد در دیاری غریب..

چه بگویم و چه بنویسم...

از دیاری که جز اندوه چیزی برایم به ارمغان نیاورد ...

از ویرانه ای که جز درد در صندوقچه قلبم چیزی به یادگار نگذاشت...

عزیز دلم !!!

گاه آن میرسد که مشعلی به دست گیری و این سو و آن سو به دنبالم بگردی...

و در دل سیاه این دنیا جز مشتی پوست و استخوان ازم نیابی...

و آن زمان که مرا یافتی، افسوس این باشد که ای کاش فرصت زندگی کردن را برایم مهیا می کردی...

و هیهات که افسوس و حسرت دیر است...

و چقدر دیر به مامن گاه انتهای جاده ی انتظار به من رسیدی ...

من، با کوله باری از درد و دلتنگی، در سرزمینی که دیگر بوی بهار و نور خورشید جاودان ندارد...

سرزمینی که بوی عطر گل هایش با یأس و نا امیدی به برهوتی بیش شبیه نبود...

و هیهات...

هیهات ...

که چقدر زود دیر میشود برای این دلتنگی...

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 17:42

صفحه بندی