فڪر میڪردم وقتی نباشی همه چیز حل میشود
چه میدانستم نبودن تو بدتر از هزار بدتر به جانم میافتد . .
فکر میڪردم اگر آدمی ڪه گوش شنوا ندارد . .
زبانِ مرهم بودن بلد نیست . .
دلی برای پیش کش در آغوشش نیست . .
بهتر است ڪلهم نباشد .
بعضی بودن ها تنها ترت میڪند
و این فڪر به سر آدم می افتد که جانه دل ، ول معطلی . دڪش کن بگذار برود به عیشُ نوشُ گشتُ گذارُ دورهمی های دلچسبش برسد . .
بگذار وقف عزیزانش شودُ
گورِ پدرِ دلِ سوخته و ریز ریز شده ی تو . .
اینجاست ڪه شاملو میخوانیُ
میفهمی "عشق باید با گذر روزمرگی ها عشق بماند"
و نگاهت به تنهاییه نمناک خودت میافتدُ
میگویی پس عشقمان را کدام نسیم با خود برد
کہ اینگونه طوفانزده ی بی کسیُ ماتم شدم . .
خلاصه اش ڪه تصمیم میگیری تیر خلاصی به دلت بزنیُ با چشمانی خیس تر از عشق
روانه اش میکنی پیِ زندگیاش
و با آخرین خداحافظی ،
مرگ را در پس کوچه بعدی میبینی
کہ لبخند زنان برایت دست تکان میدهد ،
و تو تازه میفهمی ڪه ای دل غافل . .
مصیبت تازه شروع شده
و برایت آن موجودِ بی مهرُ عاطفه دوست داشتنیمیشود
و روزی هزار بار سیلیِ پشیمانی به گوشت میزنی...
و کارت میشود التماس به خدا ،
ڪه اے کاش برگردد ... ✍
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی