خرید بک لینک

فڪر میڪردم وقتی نباشی همه چیز حل میشود
چه میدانستم نبودن تو بدتر از هزار بدتر به جانم میافتد . .
فکر میڪردم اگر آدمی ڪه گوش شنوا ندارد . .

زبانِ مرهم بودن بلد نیست . .

دلی برای پیش کش در آغوشش نیست . .

بهتر است ڪلهم نباشد .

بعضی بودن ها تنها ترت میڪند

و این فڪر به سر آدم می افتد که جانه دل ، ول معطلی . دڪش کن بگذار برود به عیشُ نوشُ گشتُ گذارُ دورهمی های دلچسبش برسد . .
بگذار وقف عزیزانش شودُ

گورِ پدرِ دلِ سوخته و ریز ریز شده ی تو . .

اینجاست ڪه شاملو میخوانیُ

میفهمی "عشق باید با گذر روزمرگی ها عشق بماند"

و نگاهت به تنهاییه نمناک خودت میافتدُ

میگویی پس عشقمان را کدام نسیم با خود برد

کہ اینگونه طوفانزده ی بی کسیُ ماتم شدم . .

خلاصه اش ڪه تصمیم میگیری تیر خلاصی به دلت بزنیُ با چشمانی خیس تر از عشق

روانه اش میکنی پیِ زندگیاش
و با آخرین خداحافظی ،

مرگ را در پس کوچه بعدی میبینی

کہ لبخند زنان برایت دست تکان میدهد ،

و تو تازه میفهمی ڪه ای دل غافل . .
مصیبت تازه شروع شده
و برایت آن موجودِ بی مهرُ عاطفه دوست داشتنیمیشود
و روزی هزار بار سیلیِ پشیمانی به گوشت میزنی...
و کارت میشود التماس به خدا ،

ڪه اے کاش برگردد ... ✍

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 16:01

صفحه بندی