
با سردرد شدیدی که داشتم توی تاریکی چشمامو بستم...
لالایی هر شبو زمزمه می کردم و اشکهای داغم روی گونه هام سر میخورد...
نفهمیدم کی خوابم برد که ...........................................
یه حسی ... یه صدایی ... یه نوازش لالایی واری منو از عالم برزخ بیرون کشید....
گیج و گنگ به دور و ورم نگاه کردم. یه دستگاه شروع به آلارم دادن کرد و من گیج نگاه می کردم...
همه چیز یکباره جلوی چشمام مجسم شد...
در باز شد و وارد شد!...
مرد رویاهای من!...
به سمت من میومد!...
عشق اون توی تک تک سلولهای تنم جای گرفته بود و جدا شدنی نبود!...
نگاهمو ازش دزدیدم.نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.
سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما جرات نداشتم توی چشماش نگاه کنم.
منتظر یه کلمه حرفش بودم تا دوباره زنده بشم اما اون کاملا ساکت بود.
وقتی حرکت کرد رو به در تا جلوی در اون قامت چهارشونه رو دنبال کردم.
اما نموند و رفت ...
آخ که چقدر دلم برای شنیدن صداش تنگ بود.
ترسیده بودم، ترسیدم بگه منو نمیخواد!...
ترسیدم دیگه دوستم نداشته باشه!...
مردن برای من راحت تر از این بود که پناهم منو از خودش برونه!...
منتظر شدم صدام کنه، هوا تاریک شد ولی ............
برزخ رو به چشم دیدن یعنی این! ...
با چشمهای خودت کسی رو ببینی که می دونی اگه به جنگیدن باشه اون پیروز میدون توست!...
اون وقتی که از گلوت تا سینه هات سوخت و داغ کرد....
دستهات یخ کرد و انگشتهات به لرزش افتاد.....
پاهات بی حس شد و جون راه رفتن رو ازت گرفت....
نفسهات تنگ و کشدار شد...
احساس کردی هیچی تو این دنیا برای از دست دادن نداری...
مطمئن باش این هموم عشقیه که از دستش دادی!....
برزخ به این میگن که بدونی همه پناهت رو از دست دادی....
و پناهت حتی نخواسته صداتو بشنو...
و با سکوتش حتی ناخواسته مهر تایید روی افکار توهماتت باشه !...
برزخ یعنی تو از درون بسوزی و نتیجه تموم افکارت یک حس مبهم و ترسناک رفتن باشه که نتونی اونو حتی به زبون بیاری!...
هفته شروع شد قطعا تا آخر یه هفته میسوزم و آتش میگیرم تا بیاد بهم بگه برای همیشه از زندگیم بیرون برو!...
باز این اشکهای مزاحم ره افکارمو بست...
لعنتی ها تمومش کنید!...
وبلاگ خیلی کلمه دیر نیست که برای اومدن به این زندگی ..............
لعنتی ها باریدن رو تموم کنید که از اسارت خودخواسته ام نجات پیدا کنم....
تسلای خودم به خودم هم حالمو بهتر نکرد که بدتر شدم....
اون تموم چشم امید من به آینده ای بود که تمام ذهنم رو با اون ساخته بودم!...
!!!!!!!!!!................................................!!!!!!!!!!!
چشمهام به سقف اتاقم گره خورد...
خدایا کابوس های شبانه ام تمام شدنی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی