
وقتی لجبازیش شروع میشه و سر ناسازگاری برمی داره
هر جا باشم فرقی نداره توی خیابون، کوچه، مهمونی، کار ...
دیگه نمیخواد ادامه بده و STOP می کنه...
منم که تسلیم تقدیر ...
خودآگاهم سرفه های خشک شروع و مقاومت میکنه
دو زانو به زمین میام و بین خودم و نفسام واسطه که یکی کوتاه بیاد
ولی ...
نه ریه هام کوتاه میان و نه خودآگاهم
دیگه نمیتونم نفس بکشم وپهنای صورتم کبود میشه
چشمام به التماس میفته و هر کسی کنارم باشه شروع میکنه کمک خواستن و فریاد زدن
در نگاهی ناباورانه از نفسام میخوام که بره و تمومش کنه...
از خودآگاهم میخوام مقاومت و بزار کنار تسلیم بشه...
نفسام وقتی به عقب نگاه می کنه با یه دلسوزی غریب برمیگرد
دستی به سینم میکشه،میگه نه هنوز وقتش نیست و روزمرگی شروع میشه
روزایی که هر ساعت و دقیقه اش تکرار این زندگی اجباریه



برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی