
گاهی چه بی خیال دلت را می شکنند
بی آن که بدانند حرف هایی می زنند که تو را ناراحت می کند
شاید بی آن که دلشان خواسته باشد...
تو نماندی تا متهم به تجربه کردن نشوی، تا مورد ترحم قرار نگیری
اما من چشم که باز کردم دیدم هم بدون محاکمه گناهکار شناخته شده م و هم...
در حالی که تصویرشان را در ذهن دست نخورده نگاه داشته ای
و مقابل قضاوت بیرحمانه دیگران که متهمت کرده اند ایستاده ای...
کاش می شد بخشید...
شاید عادت کرده اند به نوشتن داستانی که خودشان خوبند و دیگران دیوهایی که فقط ظلم می کنند
دل می شکنند و می روند ونمی خواهند باور کنند
که خودشان خواسته اند پایان قصه شان با دیگری به رفتن او ختم شود!
نمی خواهند سهم بزرگ خودشان را ببیند...
نمی دانم شاید هم باید خودم را به باور این عقیده مجبور کنم که:
" اگر حال آدمها وقتی از تو دیو میسازندبهترمیشود! بگذاربسازند"
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی