زندگی بهم یه فرصت دیگه داد
یه فرصت برای زندگی کردن
یعنی خودمون خواستیم این فرصت و تجربه کنیم
ولی هیچ کدوممون آدمای قبل نبودیم
آدمایی که چند سال پیش برای بودن کنار هم لحظه شماری می کردیم
حتی آدمای چند ماه پیشم نبودیم
با ترس از دست دادن تمام احساساتمون فرومیخوردیم
به خودمون حق اظهار نظر نمیدادیم
احساساتمون پشت یه لبخند قایم می کردیم
و همه لحظه هامون با یه نقاب اشک و غصه هامونو قورت میدادیم
نمیدونم هر دو اینجوری بودیم یا نه!!!
برای من که اینجوری بود
دیگه گله نمیکردم
اگه با حرفی، چیزی مخالف بودم سکوت می کردم
دیگه توقع ای هم نداشتم
فقط کنار هم بودیم
فقط کنار هم...
نمیدونم شاید به قول خودش داشتم خودمو خسته میکردم!!!
"عمر تموم 1 علاقه که جای خود"
1 همه چیز مثل قبل میشه؟؟؟
یا بعضی آرزوها مثل یه خاطر برای همیشه تووی قلبت میمونه و میشه شخصی ترین چیز زندگیت که فقط مال خودته...
چه درد داشته باشه و چه لبخند چون دوسشون داری فقط مال خودته...
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی