بمان، بمان
به خدایی که می پرستی بمان
دستهای سرد یخ زده ام را نمی بینی
فقط برای یک لحظه...
نه، نه، کوتاهتر بمان...
هر قدم که دور می شوی
این دیوارهای سنگی لعنتی استخوان هایم را بیشتر می فشارند.
اندوه هایم درد می کنند
خانه ام تاریک و نمور گشته
چشمانم بوی نم باران می دهد
بمان، اندکی، فقط اندکی میهمان سرای دلم باشمی شود دستهایم را در دستانت بفشاری
این جا سرای بی مهریست
عابران این دیار به سرعت عبور می کنند
مسافر!!!
من رفته را دریاب...
برایم کلامی از مهر بگو
توشه راهت با من...
بمان سخت محتاجم....
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی