
می ترسم سالها بعد منتظر مردی باشم،
که از روی عادت برایش می سوزم ومی سازم!
اما صدای زنگ در که می آید دلم نمی لرزد
بخندم اما دلم یخ زده باشد...
و کنار تو زنی باشد که با عشق برایت شال می بافد،
و چای قند پهلو می ریزد با لبخند نگاهت می کند...
و اما من و تو دلتنگ هم،
غرق در خاطره ای خاک خورده
خیره بر افق مانده باشیم!
آخ که چه برزخی خواهد شد این زندگی...
![]()
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی