
سکوت، صحبت پایانی تو با من بود
صدای قلب من اما پر از شکستن بود
شکست شیشه و خون جار زد که من هستم
و قطره های نهانی چکید از دستم
نه دست ماند و نه دل هر چه هست مرگ من است
و آخرین نفسم با سقوط برگ من است
سقوط پای دلم بود از سر بامم
و ننگ عشق که مهری است خورده بر نامم
به نام خالق این حال پر شکوه تلف
به نام راه به نام قدم به نام هدف
هدف همین بغل است این که مرگ در بستر
و آتشم که نمانده است غیر خاکستر
صدا به گوش من این لحظه جز هیاهو نیست
کمان کشیده به جر قصد جان آهو نیست
بزن به شیشه رگت را بزن دوباره به تن
بزن دوباره به شکل وداع با میهن
وداع کن که پس از این تو هم سکوت کنی
و برگ باشی و از شاخه ای سقوط کنی
سکوت صحبت پایانی تو با من بود
قدم قدم دل من فکر روز مردن بود
بمیرد آنکه دلش را شکسته می یابد
عقاب بوده و خود را نشسته می یابد
بمیرد آنکه درونش پر از تلاطم بود
کسی که پیش دو چشم تو قطره ای گم بود
برای گم شدنم راه زندگی دور است
در این مسیر که چشم کویرها شور است
به چشم دیده ام آری سراب واهی را
و رنگ بخت و بالاتر از سیاهی را
سیاه می کند آن جامه را قیام دلم
اسیر می شوی آن روز پشت شام دلم
به شام دعوتی ای پشت چادرت خورشید
کسی که پرتویی از او به من نمی تابید
تو شام دعوت و من پشت خاک مهمانم
و پیکری که رسیده به خط پایانم
قرار ما پس از این گریه های یک طرفه
شبیه آن همه بغض و عزای یک طرفه
قرار ما پس از این شمع های پنهانی
به پاس آن همه شوقی که خوب میدانی
اگر چه عشق مجالی برای گفتن بود
سکوت صحبت پایانی تو با من بود
تو با من از همه ی شهر هم غریب تری
اگر چه وسوسه های مرا تو سیب تری
منی که عشق نشسته به انتظار دلم
به کوچه های غریبی کشید کار دلم
دلت که می شکند یک شکست پنهانی است
صدای باد در این کوچه زنگ ویرانی است
و نیست می کند این مرگ زندگانی را
به گوش می شنوی صیحه ی خزانی را
خزان که می رسد از راه وقت ماندن نیست
به غیر گیسوی کنده درون دامن نیست
و می روی به نفسهای مانده چیره شوی
به سقف سنگی این گور خوب خیره شوی
قرار ما پس از این شعرهای جا مانده
و درب خانه که بیهوده باز وامانده
قرار ما پس از این روزهای طولانی
به گونه های کویری هوای طوفانی
همان که برگ من از دست شاخه افتاده است
به گوش کوچه و پس کوچه زوزه ی باد است
اگر چه باد در این کوچه پیک شیون بود
سکوت صحبت پایانی تو با من بود!!!!!
مجید آزادی
