خرید بک لینک

دیگر منتظر کسی نیستم :: کافه شعر

خاطره های سبز آخرین روز

سورتمه های پر از گیلاس

این دشت رویای توست

این دامان پرچین ِ خامه ای

این جشن عروسی توست!

آیا که خورشید همواره

بر فراز آن کاج بلند

تن طلایی اش را

با سخاوت به چشم های ما خواهد بخشید؟

آن کس که لیوان ها را برق می انداخت

چشم هایش پر از ترک های نور بود

و نگاهی ، لبخندی و قلب تو لرزید...

آیا صدای آبشار روز

سکوت ماه را نوازش خواهد داد

آنچنان که دست های آن مرد

اندام عشق آگین تو را...؟

ناهار حاضر است

بنفشه ها پشت پنجره و

گربه های خواب آلود ِ تابستان

زیر پایه های میز

تو آوازت را بریدی و لبانت

بعد از یک هجای کوتاه بازماندند

و پنجره ها از عطر او مرطوب شد...

آیا...آیا باز هم بوی خوش می دهی

وقتی که او از کار می آید

با میوه و نان و خستگی؟

آیا تو باز هم ترک های نور را

در چشمان روزنامه خوان او خواهی یافت؟

گفتی ای کاش انتظار بمیرد

گفتم این محال است

گفتم کاش دیگر منتظر کسی نمانی

گفتی این محال است،محال

دل می بازیم و بیش از آن عادت می کنیم

به صدایی به نگاهی

به وسعت خوبی ها به تمام بدی ها

و هیچ یادمان نمی ماند

که بی انتظاری عاشق بمانیم

همه ی عمر عاشقانه منتظر می مانیم...

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 3:48

صفحه بندی