
دست نوشته ای از یه دوست قدیمی... این روزها همه را از خودم دور کرده امو روی صفرترین نقطه زمان بودنم قدمهایی را که گاه به آهستگی و گاه با عجله دور می شوند رامی شمرمچه لذت خلسه آوریست این تنهایی مجوس که گاه حسرت فریادی را به دلم می اندازد که هیچ انعکاسی نداشته باشد حتی تصویر خود خود خودمواین فرار دهشتناک من است از تو در توترین لایه های نقابهایی که برای خودم ساخته امواقعن نمی دانم این رهایی من است از ازدحام دچارهایا آرامش پیش از یک سونامی هولناک که اینطور فریبنده روی بستر پیکرم پاهایش را د...
ادامه مطلب